دل کوک

مدادم شکست

  

اما هنوز نوک دارد  

 من خسته نيستم  

 تازه شروعي ديگر آغاز شده است  

و من حتي با پاي پياده هم روي کاغذ سفيد مي دوم 

 آنقدر مي دوم تا تمام شوم  

 من تمام مي شوم و اثري از من به جا مي ماند  

 اين است زندگي...!!! 

پی نوشت: 

میگویم نمینویسم.. 

اما مگر میشود از تو ننوشت 

پس مینویسم  

"دوستت دارم"

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم بهمن 1393ساعت 16:3  توسط حمید  | 

نا امید...

 

شعرم به بيت و قافيه اغنا نمي شود

 قلب شكسته با شوكي احيا نمي شود

دنيا براي من شده مرداب نازنين

راه نجات از آن به تقلا نمي شود

وقتي تپش تپش دل ديوانه دست توست

من، بودنم  بدون تو معنا نمي شود

بي تو تمام زندگيم هست يك سوال

كه پاسخي بغير تو پيدا نمي شود

ديگر براي ديدن تو راه چاره نيست!

هر گز فرصتی دگر  مهیا نمي شود

ديوانگيست از غم هجران سرودنم  

وقتي كسي براي من لیلا نمی شود! 

...ای کوفت به خدا...!!!ناکار پریشونم...مدتی نمی نویسم..تا وقتی نرمال بشم که احتمالش به سمت صفر میل میکنه...!!!  
 

چرا برخی وقیحانه مینویسند..؟؟؟ 

  (هر کس بطریقی دل ما میشکند....بیگانه جدا و..

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم دی 1393ساعت 15:45  توسط حمید  | 

بدون شرح

"یه مردی به سن من عاشق بشه

به لمس تن و بوسه دلبسته نیست

اگه از زمین و زمان خسته شه

همینکه به تو میرسه خسته نیست" 

ابی 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم دی 1393ساعت 14:56  توسط حمید 

بداهه...

صبحگاهان ای مسیحا چشم نازت باز کن  

شور. مستی. مهربانی عاشقی آغاز کن 

 بال گستر در فراخ آسمان همدلی  

در هوای پاک و صاف سادگی پرواز کن 

 من به بویت یار . تا اوج تمنا میرسم 

 کم برایم ای کمان ابرو سیه مو ناز کن 

 با صدایت دلنشینت شور بر حالم بزن  

همنوایی گاه در ماهور و گه شهناز کن  

وام بستان یک دوبیت از مثنوی مولوی  

یا تفال بر کتاب خواجه ی شیراز کن  

گفت "حقی "این غزل را فصل سرد عاشقی  

لب گشا ای ماه شبهایم تو شرح راز کن  

بداهه .. 

 

شراب وسوسه در جان من مریز، که من هزار پنجره از حسرت نگاه ، پُرم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم دی 1393ساعت 11:12  توسط حمید 

بی تو....

با دیدن چشم های خیس و وحشی ام

مرا بی مقدمه در آغوش بکش

من از همه جای جهان می ترسم

بی تو ...!!! 

 

 

 

پی نوشت: 

سکوت کرده ای...

وازه ها از تو گریزان تر از همیشه به صف میشوند

و دور تر ها به نقطه میرسند

نقطه های سیاه رنگی آشفتگیت را حمل میکنند

دامنه ی لنز دلت را اینقدر محدود ندیده بودم...!

چشمانت که از  همان اول مشگل داشت...خخخ

راستی !!

گفتی شانه هایت را برایم کنار گذاشته ای؟

هنوز هم باور نمیکنم....

هذیانهایم را دنبال میکنم

یک دریا بغض در دلم خودش را خفه میکند

من از درون خرد شده ام

بدون اینکه اجازه دهم چشمان دور و نزدیک مرا دریابد

استخوانهای تنهایی و درد هایم که آن دورتر ها نشانت داده بودم در سینه ام فرو میرود

همانجا که دستت را گذاشتم

همانجا که هنوز در قلمرو توست...!!! 

پی نوشت 2: 

از  زلزله ی  عشق  خبر  کس   ندهد

آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای !!! 

پی نوشت 3: 

 

آنروز که ....تا شب
 اتاقم ..

سرشار از عطر بوسه و ترانه بود... !
دانستم.. 

تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی...!!! 
 
 
پی نوشت: 
به ساز عشق میچرخم به باغ.....کوفت چشمانت...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم دی 1393ساعت 8:15  توسط حمید 

دانلود اولین ترانه ی البوم 20(آخرین آلبوم ترانه های فولکلویک من)

زرا زونه 

ادیت  و میکس ومسترینگ   نیما و رضا 

ترانه سرا  و خواننده حمید   

همخوان کاملیا

صدا بردار رضا

    دانلود

 پی نوشت:

"دوستت دارم "گفتن های بچه گانه ات را خیلی دوست دارم

آنجا که "سین" ها "شین" تلفظ میشوند و ....

"ر " ها  "لام"...!؟

http://safir14.persiangig.com/93872476d59d029817d4eb1dca290101-425.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت 15:0  توسط حمید 

منتظر...

در انتظار دستهایت خواهم ماند

و امواج  این شب طولانی بی توبودن را

در تلاقی نگاه "هیچ"

به شروع دقایق  فردا

پیوند خواهم زد

حتی اگر  هر گز نیایی...!!! 

پی نوشت: 

ضبط ترانه های محلی البوم 20 تموم شدد..داریم میکس و مونتاژش میکنیم.. 

 جواهرده

بهار خوانسار

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم دی 1393ساعت 8:50  توسط حمید 

آخرین....

 

 

 

بیستمین (آخرین )آلبوم  ترانه هایم به گویش خوانساری در حال اماده شدنه 

به بهانه ی 20 اردیبهشت روز خوانسار..کوفت 

 

پی نوشت: 

 

به این در و آن در می زنم
یکی از این درها
رو به آغوش تو باز شود شاید
و سرانگشتانم
تنت را
نت به نت
بنوازند باید

هیزم بر آتش ِ نابودی ام نینداز


من آب از سرم گذشته است!

در به در ات می شوم
گور به گور اما نمی شوم
برای مُردن فرصت زیاد است
باید تو را
زندگی کرد...!!!

+ نوشته شده در  شنبه ششم دی 1393ساعت 10:33  توسط حمید 

عشق ابدی من..

 

 

 

Where do I begin

از کجا آغاز کنم


To tell the story

Of how great a love can be

گفتن ماجرایی را که یک عشق چقدر می تواند بزرگ باشد


The sweet love story
that is older than the sea

ماجرای عاشقانه شیرینی را که از دریا کهن سال تر است


The simple truth about
the love She brings to me

حقیقتی ساده درباره عشقی که او به می بخشد

Where do I start

از کجا آغاز کنم ؟


with her first hello

با اولین سلامش

She gave a meaning

To this empty world of mine.

به دنیای خالیم معنا داد


There is never be another love

عشق دیگری دوباره نخواهد بود

Another time

She came into my life

And made the living fine

زمانی دیگر او به زندگیم آمد و زندگی را زیبا کرد

She fills my heart

او قلبم را پر می کند !

With very special things

او قلبم را با چیزهای خاص پر می کند

With angel songs

With wild imagining

با آوازهای فرشتگان ، با تصورات وحشی

She fills my soul

With so much Love

او قلبم را با عشقی بزرگ پر می کند

That everywhere I go

I am never lonely

که هر جا می روم با عشق او هیچوقت تنها نیستم

With her along.

Who could be lonely

چه کسی می تواند تنها باشد ؟


I reach for her hand
It's always there

به سوی دست هایش دست دراز می کنم ، او همیشه حاضر است


How long does it last

چقدر طول خواهد کشید ؟


can love be measure by the
hours in a day

آیا می توان عشق را با ساعات یک روز اندازه گرفت


I have no answers now
But this much I can say

اکنون جوابی ندارم ولی می توانم بگویم که

I know I ll need her Till the stars.

All burn away

می دانم به او نیاز دارم تا زمانی که ستارگان همه خاموش شوند

And she be there

و او باقی خواهد بود .

How long does it last

چقدر طول خواهد کشید ؟

Can be love measure

by the hours in a day

آیا می توان عشق را با ساعات یک روز اندازه گرفت


I have no answers

Now But this much I can say

اکنون جوابی ندارم ولی می توانم بگویم که

I know I ll need her Till the

'til the stars all burn away

می دانم به او نیاز دارم تا زمانی که ستارگان همه خاموش شوند


And S he'll be there

و او باقی خواهد بود

 

************************************************************* 

 

"نمی دانم کی قلم دست گرفتی

...و پشت پلک هایم خودت را نقاشی کردی

نقاش من!

                 ...برای دیدنت خواب خیلی کوتاه است

.

..

...

دلم مرگ میخواهد

                       ...و یه نظاره طولانی..."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 1:25  توسط حمید 

دلم بهانه میخواهد

به نرمی خواب و ...
به گرمی ... شور التهاب
دلم ... تشنۀ لمس وقار توست
به تندی شوق روان آب ...
به ذوق رسیدن به انتها ...
دل بیقرار نشستن ... کنار توست
با تو ... هنوز هم ... دلم ... ترانه می خواهد
با تو ... هنوز هم ... دلم ... بهانه می خواهد
که بگویمت ... به چه سان تو در جانم
قطره قطره ... طراوت و گلبرگ
چشمه چشمه ... زلال جاری احساس
و چه سان ... یک آسمان ... ستاره می کاری
و تو در آغوشم ... چو می خزی چون ناز
و من بر اندامت ... چو پیچکی بی تاب
تمام قامتت در من ...میان خواب و یک رؤیا
چو خشکی دریا ... چو تشنه ای از راه
لب تو می نوشد ... تمامی احساس
تن تو می پیچد ... به قامت یک شاخ
و می چکد شبنم ... ز چشم این احساس
و در تو می شود بیدار ...
دو چشم دختری عریان
و تو درآغوشم ... چو می شوی پنهان
تمام شب با من ... تمام من از تو
تمام تو از من
میان این غوغا ... تو می شوی در خواب
من هنوز هم ... با تو
دلم ... ترانه می خواهد
دلم ... بهانه می خواهد 

 

 

 

پی نوشت:

"بنام    خداوند   جان آفرین

حکیم سخن در زبان آفرین"

 

مرا سوز و سازیست اندر جهان

که شرحش نشاید نمودن بیان

 

رسیده گه شکوه از روزگار

خصوصا ز    اینترنت   نابکار

 

جو   بر  زادگاهم    ارادت ببود

سرودم دوصد شعر بهر شنود

 

 و   تکثیر شد  بهر همشهریان

بسی شاد گشتند بدیدم عیان

 

چو بودند   یک عده دور از وطن

یکی گفت حقی شنو این سخن

 

از اینترنت امروز یاری بگیر

و آپلود کن بهر برنا و پیر

 

صواب است اینکار از من شنو

اسیر درامد تو اینسان   مشو

 

من خسته از گردش این جهان

تقاضای  او را خریدم   به جان

 

ز فرمان او سر به فرمان شدم

به این کار آماده از جان  شدم

 

زدم اولین      وب در   این لامکان

کشایش چو شد حرف با این و آن

 

یکی از    صدایم     چه تعریف کرد

دگر خوش  نوازی   چو توصیف کرد

 

یکی دستها بهر شعرم بزد

کسی دم ز اشکالهایش نزد

 

که بر ذوق من خس نشیند دمی

شود   کارهایم    همه    مردمی

 

چو دستم  به ساز و به اواز بود

 به قولی سه تارم چو طناز بود

 

فراتر چو بنهادم این پای خویش

بشد روزگارم بسی ریش ریش

 

خلایق   شنودند    آواز         من

شدند بهره مند چونکه از ساز من

 

بدینسان محبوب بعضی شدم

سراینده اشعار   نغزی شدم

 

 همینجا  .    بدبختی اغاز شد

در گفتگوها   به    هم باز شد

 

نوشتند نظرها به وبلاگ من

نگارش نمودند      در انجمن

 

یکی خواستش درس عرفان ز من

 و  از مشق     موزیک رانم سخن

 

یکی گفت چو عاشق به کار منست

فرستم    برایش هر آن  چیز هست

 

من ساده   اندیش    بی    ادعا

چو رو زد به من هر چه خلق خدا

 

نهادم طبق را به   اخلاص چون

بکردم چو یاری بی چند و چون

 

بضاعت چو اندک بود نزد من

نمیگویم از ذره کاری  سخن

 

زبهر         تلافی   کی   آمال   من

 خدا شاهد است چون بر احوال من

 

همین گونه گه قیل و گه قال رفت

خلاصه دو سالی به   منوال   رفت 

 

به خود امدم    لاجرم   ناگهان

و دیدم که بعد از گذشت زمان

 

در این      گفتگوها   سر این  و آن 

که  امر مشتبه شد به برخی کسان

 

توجه نمودم که   گاهی       چو من

به شوخی که  میراندم از خود سخن

 

به جد  میگرفتند      گفتار من

بدینسان شدندی همه یار من

 

بدینگونه   در بدری   رو      نمود

بسی نکته دارد چو گفت و شنود

 

گذشتن ز جان  این زمان خوشتر است!

چه    گویم    که ناگفتنش   بهتر است؟

 

غلط کردم   ار   وارد    نت شدن

به این شوخی و ان دگر گپ زدن

 

چو روزم سیه شد در این کار من

نگه کن   تو بر   این   دل زار من

 

اگر از چنین ورطه  جان در برم

دگر ره به بیراهه   کی بسپرم

 

بداهه

 

دلم تنگته..مسیحای من....

عکس های غمگین از لحظات تنهایی

 خورشید پشت پنجره‌ی پلک‌های من
من خسته‌ام طلوع کن امشب برای من

می‌ریزم آن‌چه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من

وقتی تو دل‌خوشی همه‌ی شهر دل‌خوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من

تو انعکاسِ من شده‌ای کوه‌ها هنوز
تکرار می‌کنند تو را در صدای من

آهسته‌تر که عشق تو جرم است، هیچ‌کس
در شهر نیست باخبر از ماجرای من

شاید که ای مسیح  تو همزاد با منی
من ... تو ... چه‌قدر مثل تو هستم خدای من...!!!

 

 

منجلاب-مجموعه داستانهای متفاوت

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 9:41  توسط حمید 

مطالب قدیمی‌تر